تبليغاتX
شق القلم - زهر و جهل
این‌جا مجال قال است و... مقال حال!

می‌گویند که: زن یهودیه‌ای حبیب‌خدا را به زهر مسموم کرده؛

نقل است که: جعده -همسرش-، سبط‌اکبر را زهر خورانید. به فریب...

-فدایشان شوم؛

گفت: اباصلت، اگر عبای بر سرکشیده بودم، بدان که مسموم گشته‌ام، -به زهر کینه مأمون؛

...

تو می‌دانی که وقتی سینه رسول‌خدا، از سوز زهر، به‌درد آید، یعنی چه؟

مگر جبرئیل می‌تواند ضجه نزند!؟

مگر چقدر مظلومیت!؟ تو آب خواسته‌باشی و زهر جگرت را تکه‌تکه کند!؟

و هلهله کنیزکان، صدای درد تو را خاموش کند...

اگر کسی، تابوت پدرت را، نیزه بزند، تو چه‌ می‌کنی!؟ شاید دست‌هایت بسته باشد!

اباصلت! او که می‌آمد، -گفته‌اند- با تو سخنی نگفت!

حالش چگونه بود؟ قدم‌هایش می‌لرزید؟

خدایش رضوان براو آورد! او نیز مظلوم بود... پسرعمویش به زهر کشت!

...

حکایت، حکایت نفس است و جهل. که همیشه بزرگترین مصیبت، جهل بوده و...

«لا مصیبة اعظم من‌الجهل...»

هنوز هم علی‌بن‌موسی، غریب‌ترین غریبان است...

والسلام.


+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 20:0     |