تبليغاتX
شق القلم
این‌جا مجال قال است و... مقال حال!

غدیرتان شیرین.

«غدیر» را این‌گونه می‌خوانم برای‌تان:

صحرا، آفتاب، حجاز، حجة‌الوداع، رسول‌الله، صحابه، پیاده، سواره، صد و بیست هزار، صحرا، آفتاب...

خدا، جبرئیل، وحی، محمد، جبرئیل، جبرئیل، جبرئیل، نزول وحی، ابلاغ رسالت، برکه، غدیر خم، توقف، تعجب...

بیاییند، برسند، صد و بیست هزار نفر، آفتاب، درختان مغیلان، سلمان، مقداد، ابوذر، عمار، آب و جارو، غدیر خم...

غدیر خم، هجدهم ذی‌الحجة، ده سال بعد از هجرت...

سنگ‌های بیابان، جهاز و روانداز اشتران، ارتفاع یک انسان، سایبان، منبر...

اذان ظهر، غدیر خم، برکه، صف‌های نماز، صد و بیست‌ هزار نفر، آفتاب...

رسول‌الله، فراز منبر، خطبه، توحید، اقرار، نبوت، وداع پیامبر، اشک...

علی، علی، علی، فراز منبر، سمت راست، رسول‌الله، قرآن و عترت، ولایت، ولایت، ولایت...

دست محمد، بازوی علی، آسمان، ولایت، علی، من کنت مولاه، فهذا علی مولاه، دعا، نفرین، تکرار، شنیدید؟، جبرئیل، مولا، امیر، ولایت،‌ جانشین، فرزندان‌اش، حاضران، غایبان، پدران، فرزندان...

خدا، جبرئیل، وحی، اکمال دین، اتمام نعمت، رضایت، اسلام...

تبریک، تبریک، بیعت،‌ علی، علی، علی، بیعت، اقرار، خیمه، ولایت، عمامه پیامبر، سحاب، علی، سلمان، مقداد، ابوذر، عمار، بیعت، سه‌ روز، رجال، نساء، ظرف آب، بیعت، علی، ولایت...

آن دو، ؟، بیعت، ولایت، ؟...

غدیر خم، هجدهم ذی‌الحجة، صد و بیست‌هزار نفر...

...

ولایت، فاطمه، فاطمه، فاطمه...



+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت 11:0     | 


جز دعا، چه کاری از دستم بر می‌آيد!؟

الدعاء... سلاح‌ المؤمن؛

در شب‌های قدر، دعا می‌کنم. برای تقدیر، برای اندازه‌ها، برای عاقبت‌ها دعا می‌کنم:

...

برای خواهر ایرانی‌ام «شهین»، که در طلب قدری پول برای خرج و مقداری غذا برای کودکش، حتی در این شب زیبای قدر هم، کنار خیابان می‌ایستد... دعا می‌کنم تا خداوند رزاق برایش آن‌قدر پول و غذا مقدر کند که شب‌ها و روزهایش را در کنار کودکش و به‌یاد خدایش بگذارند؛

و برای آن دوستش، که لذت تن را می‌طلبد. دعا می‌کنم تا خدایش لذت عبادت‌اش را - حتی اگر شده، یک بار! - برایش مقدر کند، و برای من‌ هم...

و برای «امیررضا»ی کوچولو، که این روزها اثاث خانه‌شان را کنار کوچه‌ای پهن کرده‌اند. دعا می‌کنم که خدای مهربان سرپناهی برایشان مقدر کند.

و «رسول» که این شب‌ها جلوی چشم پدر و مادرش از بیماری پرپر می‌زند، و بضاعت درمان ندارد. برایش دعا می‌کنم تا رب سلیم برایش سلامتی و بهبودی مقدر کند.

و برای «غلامحسین»، سرباز وظیفه‌ی اهوازی که الان در سیستان و بلوچستان مرزبانی از خاک و پاسبانی از مام وطن می‌کند. از خداوند حفیظ می‌خواهم که برایش پایداری و سلامت و حفاظت مقدر کند.

و برای دوستش «رشیدالله» که مدتی پیش، در حمله‌ی اشرار، مظلومانه به قتل رسید. برای او قرب الهی و آمرزش طلب می‌کنم.

و...

و «منیره»، دختر مسلمان انگلیسی که می‌خواهد در دانشگاه شهرشان «بیرمنگهام» علم بیاموزد و خرد بیاندوزد و سنت و نجابت‌اش را حفظ کند. برایش از خداوند جبار، برتری و عزت طلب می‌کنم.

و همینطور رئیس دانشگاه‌شان، آقای «سر دومینیک کدبوری». امیدوارم خداوند در تقدیرش انصاف بنویسد که شرایط رعایت مبادی ادب و حجاب برای «منیره» را فراهم کند.

دعا می‌کنم؛

برای مهندس «الف»، دکتر «باء» و پروفسور «جیم». دعا می‌کنم برایشان تا خداوند علیم صداقت در گفتار و راستی در کردار و سداد و صلاح در تقدیرشان بنگارد.

و برای حجة‌الاسلام «الف»، حجةالاسلام و المسلمین «باء»، آیت‌الله «جیم» و آیت‌الله‌العظمی «دال». دعا می‌کنم تا رب‌العالمین برایشان علم و تقوا و خدمت به خلق ذیل عبادت خالق، مقدر کند. امیدوارم که در برابر ظلم، سکوت نکنند. کاش می‌شد وقتی ببینم‌شان و بگویم‌شان: «مردم، دین‌شان را از شما می‌جویند. پرهیز کنید که تشتت‌، بیزارشان نکند.»

و برای آقای «الف» مدیر رسانه‌ی «الف»، و آقای «باء» سردبیر روزنامه‌ی «باء» و آقای «جیم» نویسنده و هنرمند و روشنفکر. باز از رب مالک برایشان انصاف و مروت و بصیرت می‌طلبم که از سیاه‌نمایی و سفید‌نمایی پرهیز کنند و با واقع‌نمایی، از سیاهی‌ها بترسانند و به روشنی‌ها، امید بخشند.

الدعاء... سلاح المؤمن! جز دعا، چاره‌ای ندارم، تازه اگر مؤمن باشم!

دعا می‌کنم؛

برای آقایان سید علی خامنه‌ای، اکبر هاشمی رفسنجانی، محمود احمدی‌نژاد، علی لاریجانی  و صادق لاریجانی که به تقدیری در لیلة‌القدری - شاید سالیانی پیش -، سیاست و  مصلحت و اقتصاد و حقوق و قضای این مملکت به دست‌شان مقدر شده است. دعا می‌کنم. از خداوند حسیب می‌خواهم تا در تقدیرنامه‌ی ایشان عدالت، کیاست، حق، انصاف، مردم‌داری و رواداری مقدر کند و برای کاردانان و کارگزاران‌شان، باز انصاف می‌طلبم. کاش که بر مدار عدل بگردند و هرگاه ظلمی کردند، صادقانه در پی جبران آن برآیند و عذر خود به مردم عرضه کنند.

و همه‌ی هم‌وطنان‌ام که متأخراً، به‌ناحق آسیبی دیدند و حرمت‌شان شکسته شد، برایشان صبر و جبران طلب می‌کنم و آنان‌شان که به‌ناحق به زندان افتاده‌اند و در بند هستند، آرزو می‌کنم رب رحیم، برای ایشان صبر و رهایی مقدر نماید و بصیرتی که ظلم و ناحق کارگزار دین را به پای دین ننویسند. و آنهایی‌شان که خون‌شان بر زمین ریخته شد و ناحق‌شان بود، اللهم اغفر لهم و متعهم فی جناتک...

و دعا می‌کنم؛

برای همه‌ی پدران و مادران و پسران و دختران وطن‌ام، برایشان بهترین زندگی، آینده و نسل را از خدای خوب می‌خواهم.

دعا می‌کنم برای آن‌هایی که بر سر من، حقی دارند یا از جانب من، ظلمی به سوی ایشان روا داشته شده است و اکنون دستی به آن‌ها نمی‌رسد. برای‌شان طلب مغفرت و قضای حوائج می‌کنم.

برای پدرم و برای مادرم. برایشان دعا می‌کنم، که دعاکردن را به‌من آموختند.

...

آها!

برای آن جوان بندرعباسی صاحب بوفه که آن شب، روبروی پارک دلفین‌های کیش، یک مهر و یک تکه‌ فرش به من داد و اجازه داد که پشت بوفه‌اش، نمازی بگزارم که قضا نشود... برایش سلامتی طلب می‌کنم.

دعا می‌کنم؛

برای دوستانم، آن‌هایی که در کوچه‌ی پیام‌رسان یاهو و جی‌تاک، گاه‌گاهی چراغ خانه‌شان روشن می‌شود و گاهی با این همسایه‌شان خرده مراوده‌ای دارند و میهمانان همیشگی پنجره‌ی وبلاگم که مهربان‌اند. دوستشان دارم و برای‌شان داوم لطف و تداوم لطافت از خداوند می‌خواهم.

...

دعا می‌کنم!

حالا که همه‌ی تقدیرها به دستش امضا می‌شود: امام مهدی! که بیاید، مهربانی بر سر «شهین» و‌ «رسول» و «امیررضا» و «منیره» و «دومینیک کدبوری» و «من» و «تو» ببارد و تازه اول مهربانی‌هاست...

...

آخ! داشت یادم می‌رفت!

دست آخر؛ برای این خود بیخودم که از همه گناهکار ترم! برای این خویش ناچیز و بی‌همه‌چیزم، دعا می‌کنم! خدایا! برای من، یک‌سال، خیر و عافیت مقدر کن!

...

راستی! تو مهربان که گوش به دعای من سپردی، چه دعایی برایم می‌کنی!؟

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 0:10     | 

عیبی ندارد!

بگذار آن فرشته‌ی لپ‌قرمزی که روی آن تکه ابر گوشه‌ی آسمان نشسته،

چادرگلی‌اش را بکشد روی صورتش و یواشکی بخندد به من؛

که از اول بهار، همه‌اش دارم حرص می‌خورم که با «رمضان» در «تابستان» چگونه سر کنم!؟

...

«رمضان» یعنی «رمض». یعنی باران اول پاییز که می‌بارد و گرد و غبار تابستانی را می‌زداید.

روحم را برهنه کنم.

درب زیرزمین را باز کنم. پله‌ها را یکی‌‌دوتا بروم تا روی حیاط،

آنجا پابرهنه و سربرهنه زیر این باران بدوم...

چشم برهم بگذارم و باز کنم، سی‌روز باران باریده و آفتاب «فطر»...

...

بعد از عمو رجب و دایی شعبان، نوبت بابا رمضان است!

بعد از رمضان، خانواده‌ی انسانیت تکمیل می‌شود...

...

گفتند: رمضان، بهار است.

من هم: رمضان، نوروز است. دوباره روز عبادت از نو و روزی معنویت از نو.

مباد که پارسال دوست و امسال آشنا!


+ نوشته شده در  جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 5:0     | 

اول:

...

من سخن گویم ولی من نیستم

این منم یا او ندانم کیستم /

ای بتان کعبه در هم بشکنید

با من امشب از محمد دم زنید /

دم زنید از دوست، خاموشی چرا؟

ای فراموشان فراموشی چرا؟ /

...


دوم:

(سيّد محمدحسن نجفى قوچانى، معروف به آقانجفى قوچانی)

...و نـيـز روزى دو الاغ را دسـتـه‌بار نمودند، جهت خرمنگاه. حركت نمودم و پدرم آن روز را به درو آمـده بـود.چـون راه سـراشـيـبى بود، زير دُمى يك الاغ پاره شد، پالان با بار آمد روى گـردن الاغ و نزديك شد كه بار بيفتد و افتادن بار هميشه موجب حزن و اندوه و گريه من مـى‌شـد؛ كـه چـرا اين كار من ناقص ماند و كمال نيافت و به انجام نرسيد.

 ... كمربند خود را كه قطعه كرباسى كهنه بود و جهت علامت سيادت رنگ او را سبز نموده بودند، از روى ضرورت از كمر باز نمودم كه در زير دم الاغ ببندم و نظر بـه ايـن كه بستن اين كمربند به زير دم الاغ توهين بزرگى بود به مقام سيادت و به عـقـيـده صـاف و بـى غـش مـن نـظـيـر تـوهـيـنـات ابـى‌جـهـل بـه مـقـام اقـدس نـبـوى صـورت گـرفـت ولكـن نـظـر به اين كه «الضرورات تبيح المـحـذورات» خواهى‌نخواهى آن را بستم و به حدى بر من اثر كرد و صداى بلند در هواى گرم گريه مى‌كردم و...

... چون كمربند سبز علامت سيادت و اهل بيت و ولادت از آن اركان ايمان و انتساب به آن دودمان است و موضوع و مستعمل در اين معنى شريف است و معنى روح لفظ است حتى حسن و قبح معنى به لفظ نيز سرايت كند...

... بلكه شنيده شـده كـه تـمـام عـشـاق مـنسوبات معشوق خود را ولو فى نفسه كثيف و بد باشد لكن از آن جـهتى كه منسوب به معشوق است دوست دارند...

... و پـر واضـح است كه من پيغمبر و ائمه‌هدى را دوست دارم و به انتساب خودم به آن انوار كـه در يـك وقـتـى دراصـلاب طـاهـره آنـهـا بـوده ام افـتـخـار دارم و ايـن شال سبز كه در كمر مى‌بندم از آن جهتى كه علامت سيادت و انتساب به پيغمبر است بايد دوسـت داشـت و دوسـت دارم و اگـر كسى ديگر توهين به منسوبات محبوب وارد نمايد بايد عـاشق با او بجنگد و مانع گردد.

حال اگر خود عاشق به يكى از منسوبات معشوق خود را طـورى شـود كـه تـوهـيـن وارد نـمـايـد بايد به اندازه محبت و درجه نسبت در سوز و گداز باشد و ملامت نمايد خود را تا به حدى كه از غصه بميرد و يا در طريق پوزش و خدمت او خود را كشتن دهد كه الذ لذائذ عاشق همين است بالضرورة و الوجدان ...

/ سیاحت شرق - صفحه‌ی 9 و 10 /


سوم:

تصدقت! قربانت!

تو که از اول می‌دانستی،‌ چرا!؟

تو که می‌دانستی رقیبت (که قرار است با تو بازی کند)، مجری بازی و داوران بازی، همه آدم‌های بدِ بدْ بدْ هستند، چرا اصلا بازی را شروع کردی!؟

فدایت شوم!

مگر قبل از بازی، همان داور بد بد، صلاحیت تو را برای بازی تأیید نکرده‌ بود!؟

چطور تن به‌آن داوری‌اش دادی، نه به این داوری‌اش!؟

کاش قبل از اینکه بازی شروع بشود، به همه اعلام می‌کردی که قرار است تو داوری کنی، قرار است تو نتیجه‌ی بازی را اعلام کنی (حتی قبل از اینکه وقت بازی تمام بشود!)...

چه می‌دانم! شاید اگر این‌ها را اعلام می‌کردی، اصلا نمی‌آمدم بازی‌تان را تماشا کنم!

...


چهارم:

بزرگوارانی که محبت‌شان فراموشم نمی‌شود و هر از چندی، شمعی در این کلبه می‌افرزوند؛ جز عرض شرمندگی و نشان‌دادن عرق جبین حاصل از خجالتم، چیزی ندارم.

حالمان گرفته بود اخیراً، خیلی!

این وبلاگ برای من حرمتی دارد، و حرمت خوانندگانش (هرچند اندک، اما پر از انسانیت و محبت) بیشتر و واجب‌تر.

وقتی ناراحتی، وقتی حیران و سرگردانی، وقتی که آزارت به مورچه هم نرسیده و متهم عالم و آدمی، شاید کار درستی نباشد که میهمان دعوت کنی!

شما که همیشه مهربانی کرده‌اید، شما که همیشه آمده‌اید و این خانه را خالی‌تر از قبل دیده‌اید و باز آمده‌اید، شما که همین آمدن‌ و رفتن‌تان، امید من برای گاهی-اینجا نوشتن است...

...


پنجم:

این روزها خیلی با خودم می‌خوانم: اللهم انی اعوذ بک من نفسی...

دعایمان کنید!

غمتان را نبینم.


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 12:0     | 

بلاندینا!

هنوز به حرف‌هایم گوش می‌دهی؟... نیمه‌شب است.

صدای گریه‌های مادرم، مردم شهر را بی‌تاب کرده است.


بلاندینا!

تو را نیز به‌خاطر ایمانت، کشتند؛ در ایام محنت مؤمنان!

تو، داغدار میخ‌های صلیب، بر بازوان مسیح هستی و من...

داغدار سینه‌ی مادرم!

و خونی که هنوز بر میخ در نخشکیده...

بلاندینا!

مادرم، سرور زنان عالم است!

می‌دانم که در بهشت، میهمان محبتش هستی.

بلاندینا! تو را در لیون سر بریدند و مادرم، در مدینه‌ی پدرش، کشته شد!

بلاندینا!

شنیدم که تو را در میان حیوانات درنده، رها کردند تا شکنجه‌ات دهند این‌سان...

شنیدم که به معجزه مسیح، آسیبی بر تو نرسید.

اما شنیده‌ای؟

مادرم در میان انسان‌های درنده، اسیر شده بود!

زخم حمله حیوان‌صفتان، فاطمه را کشت...

بلاندینا!

تو، پرپتیو، فلیسیتاس، آگاتا، لیوسی، آگنیس، سلیلیا و آناستازیا و همه‌ی زنان مؤمن،

که به‌جرم استقامت بر ایمانشان

کشته شدند؛

حالا میهمان مادرم در بهشت هستند.

آه!... فلیسیتاس، کنیز پرپتیو!

...

مادرم!

فلیسیتاس نیز،‌ به هنگام شکنجه‌ها، آبستن بود...

آنها را وادار به انکار مسیح کردند! جرمشان، پایداری بر ایمان بود!

تو اما، مسیح‌ات را انکار نکردی!

...

مادرم!

تمام آزادگان بشریت، طفل مدرسه‌ی ولایت تو هستند!



پ.ن:
1. این شعر، مصیبت مادرم بود!

2. بلاندینا، از شهدای زن مسیحی در ایام محنت (قرن 3میلادی) است. پرپتیو و فلیسیتاس و دیگران آنها نیز.
+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 1:0     | 

- زاهد! تو را به جان مادرت، مرا تکفیر نکن!

- مست می‌شوی، جوانک؟

- عابد! تو بگو! چگونه می‌بینی و مست نمی‌شوی؟ اصلا می‌بینی!؟

- چرا می‌رقصی!؟

- فکر کردی دست خودم هست!؟ بهار آمده! چشمانت، رایحه صدایش را لمس نمی‌کند؟

...

این عابد و زاهد، هی مرا با «قل توبه‌» گفتنشان، قلقلک می‌دهند و بهار می‌خندد و من هم از خنده بهار.

دوست من!

تو بگو، می‌شود بهار را باشی و مستی‌ نکنی؟

وقت بهار، لای چمن‌ها می‌دوی و زیر درخت‌ها پرواز می‌کنی، یک‌بار که برگ سبزی با بغل‌دستی‌اش عشقبازی کند و شبنمی سر بخورد و روی گونه تو بچکد، و تو با خودت بگویی: مگر روحت کی گریه کرده!؟

بهار، از لب دیوار و سر طاقچه و زیر و زبر، طرب سرریز می‌کند؛ راستی! روحت را خانه‌تکانی کرده‌ای؟

...

طفلکی، سنگ بیچاره! می‌دانم، بهار که می‌آيد، فقط سنگ‌ها، سنگینی می‌کنند...

من خیلی به نو بودن و «نو شدن» روزها، اعتقادی ندارم! روزها می‌آیند و می‌روند، مثل دیروز و فردا.

اما تبریک بهار، «واجب انسانی» است؛ هرچند که تکفیرت کنند!



* «شق القلم» یک‌ساله شد. اگرچه که هنوز، راه‌رفتن را خوب نیاموخته! ولیکن لطف دوستان، همیشه دستگیر و مایه امید بوده است. در این مدت 24 بار، سفره دل را باز کردم،
متوسط: ماهی دوبار! و هر بار، نظرات و تاملات بزرگواران، مشوق من بوده برای بار دیگر.
و امیدوارم که همیشه از دل بوده باشد و بر دل نشسته.
این بار، بهار خیلی زود دارد دلبری می‌کند. بهار را می‌شود محدود کنی به تقویم!؟
من تبریک می‌گویم به همه دوستان بهاری‌ام. آنهایی که از اولین بهار شق‌القلم،‌ همراهی‌ام کردند.

تبریک به: محمدرضا که اولین پیام در وبلاگ، به نام او ثبت شده،
و به: تورنگ و مذهب‌رندان و مسلمان‌ایرانی و جسدزنده؛
و به:مهدی‌رزاقی‌عزیز(که شاید دیگر مرا دوست نمی‌دارد!!)؛
و همینطور، به: مهسا‌کیان و پلخمون و آرماچوندیا و مترسک‌مزرعه و قاف(بامعرفت)؛
و تبریک صمیمانه به: پسرعمو گلمیخ و درپی‌او و میثم و دیوارگلی(که سایه‌اش کم نشود!)؛
و باز تبریک به: رندانه‌من و حاج‌عباس و پیمان‌‌عزیز و بهمن و ملای‌من و مهدی؛
و به: پیربداغی(که داغ یمن دارد) و کیمیای قلم و سید(که کمتر سر می‌زند) و طلبه‌نسل‌سه‌؛
و تبریک به: بیان‌ایرانی و فیضی‌خواه‌عزیز و فقط‌باش! و دیوژن و بی‌سایه‌بان و تفنگ و حقوق82؛
و تبریک‌های بیشتر به: خموشانه و رهنما و کفتر و...
و تبریک به: ‌زائری عزیز(که همان دو بار توقفش، مایه دلگرمی بود)

و تبریک به:
هر عزیزی که یکبار یا بیشتر و کمتر،

یادی کرد و خبری گرفت، و من فراموش کردم.
این بهار، شاید میهمان دوست عزیزم، عبدالمحمد باشم.
فعلا، یاعلی!

(اگر خواستید نظری ثبت کنید، بالای صفحه، سمت چپ!)

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 0:0     | 

می‌گویند که: زن یهودیه‌ای حبیب‌خدا را به زهر مسموم کرده؛

نقل است که: جعده -همسرش-، سبط‌اکبر را زهر خورانید. به فریب...

-فدایشان شوم؛

گفت: اباصلت، اگر عبای بر سرکشیده بودم، بدان که مسموم گشته‌ام، -به زهر کینه مأمون؛

...

تو می‌دانی که وقتی سینه رسول‌خدا، از سوز زهر، به‌درد آید، یعنی چه؟

مگر جبرئیل می‌تواند ضجه نزند!؟

مگر چقدر مظلومیت!؟ تو آب خواسته‌باشی و زهر جگرت را تکه‌تکه کند!؟

و هلهله کنیزکان، صدای درد تو را خاموش کند...

اگر کسی، تابوت پدرت را، نیزه بزند، تو چه‌ می‌کنی!؟ شاید دست‌هایت بسته باشد!

اباصلت! او که می‌آمد، -گفته‌اند- با تو سخنی نگفت!

حالش چگونه بود؟ قدم‌هایش می‌لرزید؟

خدایش رضوان براو آورد! او نیز مظلوم بود... پسرعمویش به زهر کشت!

...

حکایت، حکایت نفس است و جهل. که همیشه بزرگترین مصیبت، جهل بوده و...

«لا مصیبة اعظم من‌الجهل...»

هنوز هم علی‌بن‌موسی، غریب‌ترین غریبان است...

والسلام.


+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 20:0     | 

مرید پیر مغانم. تقدیم به جوانی اش.

***

سراسیمه خودش را به مسجد رساند. هنوز اذان نگفته بودند، صدای قرآن خواندنی از شبستان مسجد می آمد. کنار حوض وسط حیاط، وضویی تازه کرد و وارد شبستان شد. گوشه ای چمباتمه زد و غرق فکر شد...

...

- آقا سید... آقا سیدضیاء، ببخشید، سوالی داشتم.

- جانم؟ بفرمایید.

- این بیت حافظ، چه معنی می دهد؟

«مرید پیرمغانم ز من مرنج ای شیخ / چرا که تو وعده کردیّ و او بجا آورد»

...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 12:0     | 


*برای عروسک های هباء...

هباء، سلام!
هدیه های «تانیا» را گرفتی؟!
قبل از پرتاب، روی راکت ها برایت یادگاری نوشته بود...

...
هباء!
طعم سرب، طعم گلوله چه طعمی است؟
اینجا ما «رمز تمایز» را خوب می فهمیم؛
وقتی به ما می گویند: «با ما باش: نستله»...

...
هباء!
فدای کودکی هایت شوم!
از امروز، دیگر همه ما «فلسطینی» هستیم.
بغضت نشکند...
عیبی ندارد،
بگذار ملک عرب، پیمانه به پیمانه قاتل هستی تو بزند، به سلامتیش...

...
هباء!
دستان کوچکت را می بوسم،
یادت نرود، مواظب باش... مواظب خلخال پای پیرزن یهودی...

...
هباء؛
دختر 6ساله فلسطینی!
به داود -برادرت- بگو:
هر وقت سنگی به سوی جالوت پرتاب کرد،
سنگی نیز به چشم های کور دنیا بزند، و به دل های سیاه مردمانش...



....
این، شمعی است کوچک برای خانه کوچک هباء... / بشنوید حکایت کودکانه هباء را از لطف عدو...
(+ )
- اگر دیدید و هوای چشمانتان بارانی شد، شما نیز بنویسید.
اگر دوست داشتید، نامه ای بنویسید به «هباء». و برای «اسباب بازی های سوخته اش»،
یا برای داود...
یا هرچیزی که کمی تسلی باشد برایشان.
***

آنها که اجابت نمودند، صمیمانه:

آقای قبسات

دیوژن / قاف مهربان
جناب رزاقی عزیز
ایپکچی / فقط باش عزیز / علیا آرماچوندیا / سکوت
و... پسر عمو گلمیخ

بازخورد:

فارس نیوز: + و همچنین: +
و یا: وبلاگ نیوز: +
+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 20:0     | 


اگر کسی بیدار می بود،
می شنید...
صدای هلهله ی ملکوتیان را،
و رقص عربی فرشتگان و...
و ذوق جبرئیل که «حراء» را می لرزاند...

و آنگاه که «محمد» در آغوش وحی خدای می غنود،
دستانش...
بوسه را آموخت.

و تو خود حدیث مفصل این مجمل را...

آه... که جبرئیل شانه های محمد را گرفته بود
و در گوشش زمزمه می کرد:
« إقراء...»


از این جرعه ناب طهور، غفلت نفرمایید!

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 0:0     | 

آمد بیادم از غم زهرا و ماتمش ... آن محنت پیاپی و رنج دمادمش

آن دیده پرآبش و آن آه آتشین ... آن قلب پر ز حسرت و آن حال درهمش

آن دست پر ز آبله وان شانه کبود ... آن پهلوی شکسته و آن قامت خمش

دردی که بود داغ پدر آخرالدواش ... زخمی که تازیانه همی بود مرهمش

از دیده ی سرشگ فشان در غم پدر ... وز دیده نظاره بحال پسر عمش

یکسو سریر و تخت سلیمات دین تهی ... یکسو بدست اهرمن افتاده خاتمش

توحید را بدید خراب است کشورش ... اسلام را بدید نگون است پرچمش

مصحف ذلیل و تالی مصحف اسیر غم ... بسته بریسمان گلوی اسم اعظمش

ام الکتاب محو و امام مبین غریب ... منسوخ نص واضح و آیات محکمش

گه یاد کردی از حسن و هفتم صفر ... گه از حسین و عاشر ماه محرمش

آتش زدی بجان سماعیل و هاجرش ... خون ریختی ز دیده عیسی و مریمش

از گریه اش ملایک گردون گریستند ... کروبیان به ماتم او خون گریستند


...
خواستم، به رسم ادب و به طرز ارادت، ایام را غمین اندیشه کنم...
«ادیب الممالک فراهانی»...
مرثیه ای برای مادر سروده بود،
اطاله بیش از آن، جایز نبود.
مادر...




+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 0:0     | 

«جسدم را در قبرستان عمومی خارج شهر هر کجا باشد، دفن کنید.

جسد مرا، به زودی و بدون سر و صدا و اطلاع دادن به اشخاص و مردم، باید.... دفن نمایند.

فرزندانم هر موقع خواستند برای من خیراتی بدهند، مختصر نماز و روزه ای بگیرند،

خوشحال خواهم بود. انشاالله»

...

1283 هـ.ق - 1410 هـ.ق

...

در جبهه یک نوجوان بسیجی خدمتش می رسد و می گوید: «آقا، بیایید با هم یک عکس برداریم!»
ایشان می فرمایند:
«من به شرطی با شما عکس می گیرم که یک قول به من بدهید،
وقتی فردای قیامت دست جواد را می گیرند که به طرف جهنم ببرند،
بیائید و مرا شفاعت کنید!»
 
آن جوان قول می دهد و بعد آقا با او عکس می گیرد.
...
شخصی به ایشان گفته بود: «آقا مرا نصیحت کنید!»
ایشان فرموده بودند: «بنده به نیابت از همه مؤمنین روزی 70 مرتبه استغفار می کنم.»
...

میرزا جواد آقا طهرانی،
/ خدایش بیامرزد /
می گویند، مزارش، هیچ نشانی از مشخصات صاحبش ندارد.
...
گاهی در این آشفته دنیای پسامدرن،
صادقانه هایی از این دیار...
ما را به یاد «خوبی ها» می اندازند.
«خوبی» های فراموش شده!
...

خدایا...
خوبی، به دست خوبان، نصیبمان کن!




+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 2:0     | 

1000 + 300 + 80 + 7 ...
یعنی...
هزار و سیصد و هشتاد و هفت سال از طلوع عالم گیر آن مهر مهرانگیز می گذرد...

...
و چه تفاوت؟
هزار و سیصد و هشتاد و هفت،
یا هزار و چهارصد و بیست و نه...
که عیان آنکه...
خدایش قسم یاد کرده،
که تا آخرین هزار...
هرروز... هر لحظه،
در گوش من و تو...
مهر و ماه، زیبایی او را سوگند یاد می کنند.
...
ای کاش یادمان نرود...
که محمد / جانم فدای مهرش /
زیباترین ستاره ای است که هزار و سیصد و هشتاد و هفت بار،
از یاد درخشش جانش،
سپری شده،
لیکن...
پروانه ها، بیشتر او را می پرستند، - همیشه بیشتر از یادروز قبل
...
خدای من!
خفاش ها را...
چشمی ده، که خورشید را منکر نشوند...
...
و محمد، هرگز ناسزایی نگفت، خفاشان را!
...
مردم!
محمد، خورشید بود...
هرچند خفاشان و جغدان شب پرست، فراوان بودند.
(بودند؟ نیستند...؟)
و اگر سیه رویی، خاک سوی خورشید بیافکند،
در عوض،
جز گرما و محبت، چیزی سویش نمی آید.
...
خدایم!
خورشیدی محمد، نثارم کن!
تا...
محبت را...
/ این گرانبها سرمایۀ فراموش شدۀ انسانیت /
از کسی دریغ نکنم! هر چند، خاک سویم فشاند.
...
ای کاش...
آن دم که پیشانی اش را به ضرب سنگ کینه شکستند،
و خاکستر آتش عداوت بر سرش ریختند...
لبخندش را...
و زمزمۀ لبانش را می شنیدند!
/ فدایش شوم /
جز بهشت، برای آنان آرزو نمی کرد.
...
ای پیامبر مهربانی.
هیچ گاه تو را،
و مهربانی تو را،
آنگونه که بایستۀ آنی،
نخواهیم شناخت.
...
خدای محمد!
به حق محمد،
معرفت محمد،
به عبد محمد،
عطا بفرما!
+ نوشته شده در  سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت 12:0     |