تبليغاتX
شق القلم
این‌جا مجال قال است و... مقال حال!

داود...
شنیدی؟
پروردگارت را...
...
« مرا دوست بدار!»
و تو دوستش داشتی...
- «دوستت دارم! اما...»

- مرا دوست بدار... و بندگانم را نیز؛ مرا نزد آنان دوست بنمای...
- دوستت دارم! دوستت دارم!
اما بندگانت! آنها چگونه...؟!
داود!
تو چگونه دوستش می داشتی؟
...
- آنچه خوبی برایشان خلق کرده ام! ... به یادشان بیاور!
دوستم خواهند داشت!

/ این که او به داود فرمود، پیامبر دینم نقل کرده است /
داود!
دوستش داشتی!
...
- ای خدا! تو خدای من هستی؛
در صبح سحر تو را می طلبم...
جان من مشتاق توست؛
تمام وجودم همچون زمینی خشک و بی آب...
تشنه توست!
...
محبت تو برایم شیرین تر از زندگی است! پس لب های من تو را ستایش خواهد کرد...

/ نقل از: مزامیر داود / مزمور 63 /

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 22:0     | 


اگر کسی بیدار می بود،
می شنید...
صدای هلهله ی ملکوتیان را،
و رقص عربی فرشتگان و...
و ذوق جبرئیل که «حراء» را می لرزاند...

و آنگاه که «محمد» در آغوش وحی خدای می غنود،
دستانش...
بوسه را آموخت.

و تو خود حدیث مفصل این مجمل را...

آه... که جبرئیل شانه های محمد را گرفته بود
و در گوشش زمزمه می کرد:
« إقراء...»


از این جرعه ناب طهور، غفلت نفرمایید!

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 0:0     |