تبليغاتX
شق القلم
این‌جا مجال قال است و... مقال حال!
و همان لحظه...
که دیگر لحظه ای نخواهد بود.
روز بی روزی...
...
تمام صفحه های تقویم را به دست باد خواهم سپرد؛
تقویم روزهای یاوه،
روزهای بی تو...
آن لحظه؛
که تمام عقربه ها، برجای می میرند، به احترام تو...
...
و این غروب ابری،
شب های بارانی،
ابرهای دلتنگی...

روی بخار سرد پنجره ها،
پنجره های شهر بی شهریار، شهر بی تو...

همیشه بنویسم: بیا!


/ خدای من، برسانش! برسان دستم به دامنش.. /


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 20:0     |