تبليغاتX
شق القلم
این‌جا مجال قال است و... مقال حال!
همه... نشسته بودند.
در سایه سار محبت حضورش.
همه، مست بودند، از نگاه عدلش.
همه،
شمع وجودش را پروانه می بودند.
...
خواست که جام وجود همۀ آنها را لبریز از تسنیم معرفت کند.
همچون ریزش یک ستارۀ دنباله دار در ظلمت، لب به ترنم گشود؛
/جعفر بن محمد/سلام جاودانۀ حق بر او/

- کدام بندۀ حق است، که معرفت بر اولین نشانۀ ایمان دارد؟
...
من اگر آنجا بودم...
هر کس چیزی گفت، به قدر عقولشان.
- نماز شب!
دیگری: زکات!
آن یکی: امر به معروف و نهی از منکر!
رابعی: ...
شاید اگر من، آنجا بودم، ...
می گفتم: برخورد غلاظ و شداد، با عاصیان کوی و برزن!! از آن جهت که همچون من با ایمان نیستند!
!...!
جعفر (که جانم فدایش)،
همچون همیـشۀ چشمه بودن، دیگر بار، جامی به یاری حق به کامشان ریخت.
...
من نبودم آنجا... خدا را شکر!
...
آن مجرای حق، به حقیقت گشوده شد: «اولین نشانۀ ایمان بندگان، ندامت بعد از گناه است.»
...
آری.
آیا هیچ گاه، هیچ شخصی را فرمود، گناه نکن؟
آیا هیچ کس را، به غیر نفس مطهر خویش و اجداد و اولاد پاکش، فارغ از معصیت پنداشت؟
هرگز!
...
خدایا! بر تو پناه، از غرور.
توفیق ندامت بعد از عصیان، به من عطا بفرما!
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 19:0     | 

امروز؟...
امروز رفت؛
شاید که دوید...
امروز را آنقدر ایستاده بودم، که بیشتر و پیشتر، به دیروز می مانست.
...
فردا می آید.
قول می دهم.
یعنی خودش به من قول داد، که می آید.
امروز، به من قول داد که فردا می آید!
...
فردا...
شاید...
شاید قدری از امروز، مهربان ترم، برود.
اما فردا نیز می رود و می دود.
دیروز به من قول داد که فردا می دود.
...
امروز،
خواستم که از خودم، قول مردانه ای بگیرم.
که پیش خودم، نگهش دارم.
سخت...
در آغوش بفشارمش.
تا آنی، حضور... این محبوب مست مرا...
اما...
هر روز...
سیلی دیروز، امروزم را، فردا می کند!



+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 18:0     | 

نقل است که حسن بصری می گفت:

از سخن مستی عجب داشتم. مستی را دیدم که در میان وَحَل (گل و لای) می رفت، افتان و خیزان.

گفتم: قدم ثابت دار تا نیفتی.

گفت: تو، قدم ثابت کرده ای یا شیخ با این همه دعوی؟!

من اگر بیفتم، مستی باشم به گل آلوده. برخیزم و بشویم. این، سهل است.

اما از افتادن خود بترس...

که خلقی با تو بیفتند!

(تذکرة الاولیاء / فریدالدین عطار)

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 21:0     | 

بسم حق

این پنجرۀ شیشه ای، به نام نامی مولا علی گشوده می شود. (1)
...
شاید که ضیاء حق، خانۀ دل های ما را به ضیافت حقیقت، متنعم کند.
و خدا کند که ما را قابل بدانند؛
...
باشد که شق القلم کنیم،
و باشد که کلمات حق، با مرکب نور بر شیشه های پنجره مان بنگاریم.
شاید که در این هیاهوی صفر و یک، به بی نهایت حضور، میل کنیم.
...
خدایا... التماس رحمت!
یاعلی

(1) این جمله را از عزیزم، سید مهدی نازنین، به عاریت گرفتم. ای کاش، دوباره پنجره اش را بگشاید.
+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 0:0     |