داود...
شنیدی؟
پروردگارت را...
...
« مرا دوست بدار!»
و تو دوستش داشتی...
- «دوستت دارم! اما...»
- مرا دوست بدار... و بندگانم را نیز؛ مرا نزد آنان دوست بنمای...
- دوستت دارم! دوستت دارم!
اما بندگانت! آنها چگونه...؟!
داود!
تو چگونه دوستش می داشتی؟
...
- آنچه خوبی برایشان خلق کرده ام! ... به یادشان بیاور!
دوستم خواهند داشت!
/ این که او به داود فرمود، پیامبر دینم نقل کرده است /
داود!
دوستش داشتی!
...
- ای خدا! تو خدای من هستی؛
در صبح سحر تو را می طلبم...
جان من مشتاق توست؛
تمام وجودم همچون زمینی خشک و بی آب... تشنه توست!
...
محبت تو برایم شیرین تر از زندگی است! پس لب های من تو را ستایش خواهد کرد...
/ نقل از: مزامیر داود / مزمور 63 /
لينك ثابت |
باب |
مورخه |
اگر کسی بیدار می بود،
می شنید...
صدای هلهله ی ملکوتیان را،
و رقص عربی فرشتگان و...
و ذوق جبرئیل که «حراء» را می لرزاند...
و آنگاه که «محمد» در آغوش وحی خدای می غنود،
و تو خود حدیث مفصل این مجمل را...
آه... که جبرئیل شانه های محمد را گرفته بود
لينك ثابت |
باب |
مورخه |
ای آنکه چون سؤالش کنند، عطا کند...
و عطا کند...
عطا کند...
عطا کند؛ آنکه حضرتش را هیچ نخوانده و هیچگاه نشناخته...
...
هیچ شنیده اید، حکایت جاهلی مرا؟ /یکی از همان هزاران/
آن روز، که من و دیگران، در محضر مهرش، ذرات عشق را می جستیم...
...
/ چقدر چهره محمد،
وقتی قطره های عرق، بر پیشانیش می نیشند،
زیبا می شود/
کنار آن راه،
او می گفت، ما می شنیدیم... ما می گفتیم، او گوش فرا می داد...
ناگاه، همهمه ای...
سیاهه ای از جماعت، در افق آشکار شد.
دیدیم، جنازه ای از اموات است، و هیأتی که آن را تشییع می کنند... /نزدیک شدند.../
همان دم...
رسول محبت خدای، برخاست، تا حرمت نهد جنازه را...
خدای من!
...
دیگران و من، به اطاعت از حضرتش برجای ایستادیم...
نگاهی به چهره های جماعت اطراف میت می کنم...می شناسمشان...
جاهلیت من، پیامبر «لعمرک» را خطاب می کند:
«ای فرستاده ایزد باری...
چرا احترام کردید؟... نعش یک یهودی را...»
خدای من!
...
کاش نگفته بودم! اندوه محمد، از این
جهل،...
...
لب هایش که گشوده شد، دانه های مرواریدش را دیدم، و شنیدم:
« جنازه ای از خیل انسان ها...
بی آنکه مذهبش و امتش را متوجه باشم.
احترامش بر همگان واجب است...
...
لیک... حساب میت، با خدای خویش...»
...
این روزها، شب ها... اگر شنیدید،
اگر...
صدای فرشته نازنین را که ندا می دهد: « این الرجبیون ...»
...
گاهی به یاد من هم باشید!
لينك ثابت |
باب |
مورخه |
و همان لحظه...
که دیگر لحظه ای نخواهد بود.
روز بی روزی...
...
تمام صفحه های تقویم را به دست باد خواهم سپرد؛
تقویم روزهای یاوه،
روزهای بی تو...
آن لحظه؛
که تمام عقربه ها، برجای می میرند، به احترام تو...
...
و این غروب ابری،
شب های بارانی،
ابرهای دلتنگی...
روی بخار سرد پنجره ها،
پنجره های شهر بی شهریار، شهر بی تو...
همیشه بنویسم: بیا!
/ خدای من، برسانش! برسان دستم به دامنش.. /
لينك ثابت |
باب |
مورخه |
آمد بیادم از غم زهرا و ماتمش ... آن محنت پیاپی و رنج دمادمش
آن دیده پرآبش و آن آه آتشین ... آن قلب پر ز حسرت و آن حال درهمش
آن دست پر ز آبله وان شانه کبود ... آن پهلوی شکسته و آن قامت خمش
دردی که بود داغ پدر آخرالدواش ... زخمی که تازیانه همی بود مرهمش
از دیده ی سرشگ فشان در غم پدر ... وز دیده نظاره بحال پسر عمش
یکسو سریر و تخت سلیمات دین تهی ... یکسو بدست اهرمن افتاده خاتمش
توحید را بدید خراب است کشورش ... اسلام را بدید نگون است پرچمش
مصحف ذلیل و تالی مصحف اسیر غم ... بسته بریسمان گلوی اسم اعظمش
ام الکتاب محو و امام مبین غریب ... منسوخ نص واضح و آیات محکمش
گه یاد کردی از حسن و هفتم صفر ... گه از حسین و عاشر ماه محرمش
آتش زدی بجان سماعیل و هاجرش ... خون ریختی ز دیده عیسی و مریمش
از گریه اش ملایک گردون گریستند ... کروبیان به ماتم او خون گریستند
...
خواستم، به رسم ادب و به طرز ارادت، ایام را غمین اندیشه کنم...
«ادیب الممالک فراهانی»...
مرثیه ای برای مادر سروده بود،
اطاله بیش از آن، جایز نبود.
مادر...
لينك ثابت |
باب |
مورخه |
من...
قطره های باران را می پرستم؛
هر قطره...
که صدای چکاچکش به روی قطره های پیش...
ترانۀ محبت را ترتیل می کند،
یعنی...
فرشته، هست...
خدا... هست.
لينك ثابت |
باب |
مورخه |
سقراط،
/شاگرد فیثاغورث حکیم/
گفت:
زمانی که حکمت روی آرد،
شهوات به خدمت خردها برخیزد.
اما زمانی که حکمت پشت کند،
خردها در خدمت شهوات برخیزد.
...
نیز گفت:
فرزندانتان را به پیروی از خویشتن ناگزیر مسازید.
چه ایشان بهر زمانی جز زمان شما خلق گشته اند.
...
نیز گفت:
شایسته است که به مرگ شادان شوی و به زندگانی اندوهگین.
چه ما از آن زنده شویم که بمیریم،
و از آن میریم که زنده شویم.
زندگانی را دو مرز است:
اول آرزو،
و دوم مرگ.
بقای زندگانی به اولی است و فنایش به دومی.(کشکول شیخ بهایی/دفترپنجم/قسمت دوم/بخش چهارم)
لينك ثابت |
باب |
مورخه |
محمد من!
...
رسول مهربانی من!
هیچ افسوس به دل خویش راه مده،
پیام آوران مهر، آنهای پیش از تو،
نیز...
نادانی نادانان و سخره جاهلان، خار دامنشان بود...
...
محمود من!
برگوی...
«ای خلق! گاهی قدم در زمین گذارید، آنگاه،
پایان حال آنان که محبت من را خوار داشتند...
چگونه می بینید؟»
...
رسول محبت من!
بازپرس...
«از آن کیست؟
هرآنچه رنگ وجود در آسمان و زمین بر خویش برگرفته...»
بازگوی...
«از آن محبوب ازلی ام!»
همان که محبت و مهر، بر خویش واجب گردانیده...
آری...
مهر بورزید که به یقین...
همه شما در آن دم موعود... در پیشگاه من حاضر خواهید بود...
و چه زیانکارند...
آنان که روی برگرداندند، از سلام پرمهر من!
...
زیبا سیرت و صورت من!
بازیادآورشان:
«هر آینه،
چگونه دل ز مهر خدایم جدا کنم؟
وانگهی ز خوف دوری او... دوری رحمت او... رحمت او...»
...
در آن وادی هول، قیامت...
هر آنکه پروردگارش، مهرش آورد...
و رحمتش را بر او نزدیک گرداند...
این همان، رستگاری است... مبارک بادش!
/بازپرداختی از ترجمه آیات پر مهر 10-16 سوره انعام/
لينك ثابت |
باب |
مورخه |
«جسدم را در قبرستان عمومی خارج شهر هر کجا باشد، دفن کنید.
جسد
مرا، به زودی و بدون سر و صدا و اطلاع دادن به اشخاص و مردم، باید.... دفن
نمایند.
فرزندانم هر موقع خواستند برای من خیراتی بدهند، مختصر نماز و روزه
ای بگیرند،
خوشحال خواهم بود. انشاالله»
...
1283 هـ.ق - 1410 هـ.ق
...
در جبهه یک نوجوان بسیجی خدمتش می رسد و می گوید: «آقا، بیایید با هم یک عکس برداریم!»
ایشان می فرمایند:
«من به شرطی با شما عکس می گیرم که یک قول به من بدهید،
وقتی فردای قیامت دست جواد را می گیرند که به طرف جهنم ببرند،
بیائید و مرا شفاعت کنید!»
آن جوان قول می دهد و بعد آقا با او عکس می گیرد.
...
شخصی به ایشان گفته بود: «آقا مرا نصیحت کنید!»
ایشان فرموده بودند: «بنده به
نیابت از همه مؤمنین روزی 70 مرتبه استغفار می کنم.»
...
میرزا جواد آقا طهرانی،
/ خدایش بیامرزد /
می گویند، مزارش، هیچ نشانی از مشخصات صاحبش ندارد.
...
گاهی در این آشفته دنیای پسامدرن،
صادقانه هایی از این دیار...
ما را به یاد «خوبی ها» می اندازند.
«خوبی» های فراموش شده!
...
خدایا...
خوبی، به دست خوبان، نصیبمان کن!
لينك ثابت |
باب |
مورخه |
1000 + 300 + 80 + 7 ...
یعنی...
هزار و سیصد و هشتاد و هفت سال از طلوع عالم گیر آن مهر مهرانگیز می گذرد......
و چه تفاوت؟
هزار و سیصد و هشتاد و هفت،
یا هزار و چهارصد و بیست و نه...
که عیان آنکه...
خدایش قسم یاد کرده،
که تا آخرین هزار...
هرروز... هر لحظه،
در گوش من و تو...
مهر و ماه، زیبایی او را سوگند یاد می کنند.
...
ای کاش یادمان نرود...
که محمد / جانم فدای مهرش /
زیباترین ستاره ای است که هزار و سیصد و هشتاد و هفت بار،
از یاد درخشش جانش،
سپری شده،
لیکن...
پروانه ها، بیشتر او را می پرستند، - همیشه بیشتر از یادروز قبل
...
خدای من!
خفاش ها را...
چشمی ده، که خورشید را منکر نشوند...
...
و محمد، هرگز ناسزایی نگفت، خفاشان را!
...
مردم!
محمد، خورشید بود...
هرچند خفاشان و جغدان شب پرست، فراوان بودند.
(بودند؟ نیستند...؟)
و اگر سیه رویی، خاک سوی خورشید بیافکند،
در عوض،
جز گرما و محبت، چیزی سویش نمی آید.
...
خدایم!
خورشیدی محمد، نثارم کن!
تا...
محبت را...
/ این گرانبها سرمایۀ فراموش شدۀ انسانیت /
از کسی دریغ نکنم! هر چند، خاک سویم فشاند.
...
ای کاش...
آن دم که پیشانی اش را به ضرب سنگ کینه شکستند،
و خاکستر آتش عداوت بر سرش ریختند...
لبخندش را...
و زمزمۀ لبانش را می شنیدند!
/ فدایش شوم /
جز بهشت، برای آنان آرزو نمی کرد.
...
ای پیامبر مهربانی.
هیچ گاه تو را،
و مهربانی تو را،
آنگونه که بایستۀ آنی،
نخواهیم شناخت.
...
خدای محمد!
به حق محمد،
معرفت محمد،
به عبد محمد،
عطا بفرما!
لينك ثابت |
باب |
مورخه |