بسمالله
به: میهمانان پنجرهی شقالقلم؛
خدا قبول کند...
برف توی صورت میرزا میزد، انگار کسی هلش میداد عقب. لباده و عبای پشمیاش را با یکدست محکم بههم گرفته بود و با دست دیگر زیر عبا، کیسهی پارچهایاش را.
ترسید. هول کرد که برف آنقدر شدید ببارد که بین راه زمینگیر شود. پوزخندی زد: «چه شود!... حاج میرزا کاظم طهرانی وسط خیابان لالهزار از سرما بمیرد!» بعد از نماز عشا که منبر رفت، برف نمیبارید. بعد از منبر، یک ساعتی دل به درددل یکی از اهالی مسجد سپرده بود. از خادم مسجد هم که خداحافظی کرد و راهی شد، برف آهسته میبارید. توکل کرده بود. حالا دیگر راه برگشتی نداشت، خادم مسجد هم درب مسجد را بسته بود و رفته بود...
دو هفتهای بیشتر نبود که امامت مسجد جامع لالهزار را پذیرفته بود، آن هم به اصرار یکی از امنای مسجد و بهخاطر اینکه از منزلش خیلی دور نبود، اما همیشه از این خیابان میترسید. برایش سیاهی داشت. همیشه راهش را دور میکرد تا از آن خیابان عبور نکند. از زرق و برق این شانزهلیزهی تهران میهراسید و از حرف مردم. اما حالا...
نعلینهای میرزا، پر از برف و آب بود. دوست داشت دستهایش را بالا بیاورد و گوشهای یخزدهاش را قدری گرم کند، ولی نمیتوانست عبایش را رها کند. بهسختی روی آن یکی دو وجب برف نشسته قدم میزد. صفحهی روزنامهای که توی هوا تلو تلو میخورد، جلوی پایش روی برفها افتاد، محمدرضا و فرح هم خیس شده بود و میلرزیدند. و برف شدیدتر میشد... کسی در خیابان نبود. همه تعطیل کرده بودند، رفته بودند. همین خلوتی وسوسهاش کرده بود که راهش را نزدیک کند و از میان لالهزار سمت خانهاش برود. «کاش در مسجد مانده بودم. کاش در این خیابان، آشنایی، فامیلی، رفیقی خانه داشت که بهآنجا پناه میبردم. کاش...»
اتفاقا حاج عباس یادش آمد، یکی از مسجدیها که با هم رفیق بودند. داخل کوچهی بنبستی وسط لالهزار پیچید. پایش سر میخورد. خانهی حاج عباس، اول کوچه بود، همان ابتدای امامتش در مسجد یکبار میهماناش شده بود. کلون در را چند بار زد. کلون مثل یک تکه یخ، زمهریر بود. میرزا، میلرزید. کسی در را باز نکرد، کسی جواب نداد. دوباره در زد، اینبار محکمتر. صفیر طوفان، صدای کلون را خفه میکرد. حاجعباس هم حتما زیر کرسی خانهشان خوابیده بود! یکبار دیگر در زد و بهطرف خیابان راه افتاد.
برف و بوران بیشتر شده بود. جلویش را بهسختی میدید. سرما، کمکم حس و حال را از پاهایش میگرفت. ترسید... چند قدمی خودش را جلوتر کشید. ناامیدی داشت در وجودش جاری میشد که از بین حجم برفها، نوری در حاشیهی خیابان که خاموش و روشن میشد، بهخودش آورد. بیستقدمی تا نور چشمکزن فاصله داشت. امیدوارانه، قدمهای بزرگتر برداشت. چیزی تا سایهبان زیر تابلوی چشمکزن فاصله نداشت که ناگهان خشکش زد: «مولن روژ»! در دلش گفت: «خدایا! از تو طلب آشنا کردم، اما نه این آشنا!» امیدش به تردید گرایید. سرما غیرقابل تحمل شده بود. اینجا یخزدن خیلی بدتر بود تا اول خیابان لالهزار؛ جلوی کاباره مولنروژ! مستأصل شد. آرزو کرد کاش دستی از غیب بلندش میکرد و میگذاشتش جلوی درب خانهشان، پشت میدان توپخانه.
به سختی خودش را سرپا نگه داشته بود. میلرزید، از سرما بود و از ترس. دوباره توکل کرد: «خطر جان است. اکل میته است. خدایا خودت بهخیر کن...» درب کافه را آرام باز کرد. راهروی کوتاهی بود. گرما که خورد بهگونهاش، زانوانش سست شد. هوس کرد همانجا دم در دراز بکشد. برفهای روی عمامه و عبایش را تکاند. همهی جانش خیس شده بود. عبایش را قدری بالا گرفت. راهرو تاریک بود و کسی متوجه حضورش نشده بود. مقداری به درب دولنگهی ورودی کافه نزدیک شد، دلهره داشت.
کافه خلوت بود، کسی روی سن نبود و پردههایش انداخته بود. مرد جوانی پشت یک میز، انتهای سالن کنار معشوقهاش نشسته بود و خوشوبش میکرد. دو مرد جوان خوشپوش دیگر پشت یک میز وسط سالن که یک دست ورق ریخته بودند جلویشان و سیگار میکشیدند و هر از چندی خندهای میکردند و پیرمردی با کتوشلوار سرمهای راهراه که کنار پنجره نشسته بود و پیپ میکشید و بوران را نگاه میکرد. احتمالا آنها هم بهخاطر بارش برف، آنجا مانده بودند.
صدای مرضیه از گرامافون بهگوش میرسید که بهترنم میخواند: «بهصوت چنگ بگوییم آن حکایتها، که از نهفتن آن دیگ سینه میزد جوش...» پیشخدمت سفیدپوش، دو گیلاس جلوی دو مرد جوان گذاشت و برگشت سمت بار که روبروی در بود.
میرزا نگاهش به بار دوخته شد. شهلا را دید، مامانرئیس میانسال کاباره که مینیژوب زرشکیرنگی پوشیده بود و پشت به در روی یک صندلی جلوی بار نشسته بود و بهسیگارش پک میزد و گاهی هم لبی به لیوان آبجوی کنار دستش تازه میکرد. خاطرات میرزا زنده میشد.... میرزا کاظم دوباره مردد شد: «کاش میشد همین ورودی مینشستم! خدایا کمکم کن!...»
نیملنگهی فنری درب را آرام فشار داد و وارد شد. بوی دود و مشروب زد توی شامهاش. صدای در، توجه همه را جلب کرد. پیشخدمت، لحظهای مات و مبهوت میرزا را ورانداز کرد. پیرمرد سرفهای کرد و پوزخند متشخصانهای زد. شهلا، یکهو پقی زد زیر خنده: «بَه...! حاجی شیخ!» از کنار بار به سمت میرزا آمد. گرمای کافه، قندیلهای ریز محاسن میرزا را آب میکرد. شهلا دود سیگار را بیرون داد: «حاجآقا! چه عجب از این طرفا! بیستسال سیسال یهبار محفل اراذل اوباش قدمرنجه میکنین!... حاجی بهجون خودت بدشانسی. امشب مهوش اینجا بود، حالی کردیم! دو ساعت زودتر میومدی، فیض صداشو برده بودی!» جوانی که ورق بازی میکرد، مستانه داد زد: «آخوند! بیا یه دست بزن!» زن، دستی به مینیژوباش کشید و چین کنار کمرش را صاف کرد. سرش را تکان داد و لبخندی به میرزاکاظم زد که سرش را پایین انداخته بود. آرایش غلیظ، صورتش را جوان مینمود. ته سیگار را انداخت توی سطل جلوی بار و رفت سمت دستشویی. دم در، مکثی کرد، سرش را چرخاند و به بارمن گفت: «مسعودآقا! آشیخ رو بساز امشب! به حساب ما!»
بارمن جوان، درب بار را باز کرد و آمد جلوی حاج میرزا ایستاد. با لحنی مؤدب پرسید: «حضرت آقا چیزی احتیاج دارند؟ از دست من چه کمکی برمیاد؟» میرزا کاظم نگاهی دور کافه گرداند، همه دوباره مشغول خودشان بودند. آهسته گفت: «میبخشید که مزاحم شدم. از مسجد برمیگشتم، هوا خیلی طوفانی شد. نمیتوانستم هیچ جایی بروم... اگر اتاقی جایی هست، من امشب همانجا باشم، تا اذان صبح برگردم مسجد. اجرتان با خدای این شب.» سرپیشخدمت اندکی سرش را خم کرد و به سمت بار رفت. درب بار را باز کرد و به میرزا اشاره کرد که بیاید. میرزا از میان بار عبور کرد و پشت سر مرد، وارد درب انتهای بار شد. مرضیه میخواند: «ز کوی میکده دوشش به دوش میبردند، امام شهر که سجاده میکشید به دوش...»
انباری کاباره بود. مسعود، جعبههای نوشابه را روی هم گذاشت و جای کافی کف انباری باز کرد. یک چراغ نفتی هم آورد و روشن کرد و گذاشت روی جعبهها. بیرون رفت و درب را آرام بست.
میرزاکاظم، ایستاده بود. فکری بود: «خدایا! نزد تو اکنون چگونهام!؟ میبخشیام!؟...» با دستمال یزدیاش، صورت و ریشاش را خشک کرد. سجادهاش را از کیسهی پارچهای بیرون آورد و کف انباری پهن کرد. خواست برود از مسعود قبله را بپرسد، ولی منصرف شد. عبا و عمامهاش را بهمیخ روی دیوار آویزان کرد و روی سجاده نشست. کتاب دعای کوچکش را از جیب بیرون آورد و ورق زد: «اعمال لیلهی اول ماه رمضان».
...
یکساعتی بود که میرزا مشغول عبادت بود. در انباری باز شد. شهلا ایستاده بود در آستانهی در. یک دستش یک صندلی لهستانی چوبی بود و دست دیگرش کبریت و جعبهی سیگار. «یا الله»ی گفت و صندلی را کنار عبای آویزان میرزا گذاشت و رویش نشست. قطرههای آب از پایین عبا روی زمین میچکید. میرزا کاظم سرش را پایین انداخت و دعایش را ادامه داد، آرامتر. شهلا سیگاری آتش کرد. دقایقی سکوت بود و بعد، پک سنگین شهلا: «چی میخونی آقکاظم!؟» -«اعمال شب اول ماه.» -«ماه!؟... کدوم ماه!؟» -«ماه رمضان!». شهلا ساکت شد. کامی غمگین از سیگارش گرفت: «عجب! پس دیشب نه، پریشب، سال ننه بوده... بیس و هشت شعبون...» و اشکش جاری شد.
میرزاکاظم، کتاب را بست و سرش را پایین انداخت، زیر لب گفت: «خدا رحمت کنه خاله را. خدا بیامرزد خاله لیلا را. مؤمنهای بود...» زن گریه میکرد: «دلم تنگ شده واسهی ننه...» خاکستر سیگارش را تکاند. بغض کرد. لحظاتی به سکوت میان شهلا و میرزا گذشت. شهلا سرفهای کرد و با صدای خشدارش پرسید: «میرزا! واسه چی امشب پا شدی اومدی اینجا!؟ آره؟... کی تو رو فرستاده!؟ واسه چی اومدی!؟...» میرزا کاظم ولی ساکت بود.
شهلا ته سیگارش را انداخت روی زمین. آتش سیگار، روی آب کف انبار، صدایی کرد و خاموش شد. زن همینطور که اشک میریخت، سیگار دیگری روشن کرد. سرش را بالا گرفت و بغضآلود ناله کرد: «آی خداااا...! اینو امشب فرستادی اینجا خاک ننهام رو بهرخم بکشی!؟... راس میگی از اون بالا بیا پایین، ببینم میتونی جای من بشینی تحمل کنی!؟... هفتسالگی مرگ بابا بخوره فرق سرت، سیزه سالگی داغ مادر بذارن تخته ششات، سهتا نره گاو کوچیک و بزرگ رو مادری کنی، بزرگ کنی، هزار مصیبت،... ببینم طاقت میاری!؟...» میرزا سرش پایین بود. اشکی روی گونهاش غلطید: «استغفرالله ربی و اتوب الیه...»
زن همینطور که هقهق میکرد، با پشت دست اشک صورتاش را گرفت: «دم بیست سالگی، اون عموی دیوث رو انداختی سر راه من... حالا شدیم این.» سرش رو گرفت سمت میرزاکاظم: «کاظم! من باید شیکم خودمو و اونا رو سیر میکردم یا نه!؟» دوباره بغض کرد: «بیست سال جا بودیم و جاکشی کردیم. اولش شهرنو، حالا هم اینجا... حالا شدیم این!... شیخکاظم! حالا بعد بیست سال اومدی میگی اول رمضونه!؟...» اشکهای میرزاکاظم، روی لبادهاش میچکید. سرمهی دور چشمهای شهلا آب شده بود و روی گونههای قرمزش، آبراههای سیاه ساخته بود: «خداااا!... تو که بین بندههات جاکش لازم نداشتی، داشتی!؟... کاظم! این خدات جاکش لازم نداره!؟...» سیگارش را پرت کرد ته انباری و نالان از در زد بیرون. میرزا، اشکهایش را پاک کرد، استغفاری گفت و دوزانو نشست.
...
ساعتی بعد، میرزا کاظم طهرانی سجادهاش را جمع کرد، عمامهاش را سرگذاشت، عبا بر دوش انداخت و از اتاق بیرون آمد. کسی در کافه نبود جز پیشخدمت سفیدپوش که انتهای کافه، پشت یک میز سرش را روی دستانش گذاشته بود و خوابیده بود. برف بند آمده بود. صدای مرضیه ولی میآمد: «دلا دلالت خیرت کنم به راه نجات، مکن به فسق مباهات و زهد هم مفروش...»ساعت جیبیاش را بیرون آورد، نگاهی کرد و کوک کرد. یک ساعتی تا اذان صبح مانده بود. حتما خادم الان درب مسجد را باز کرده، برفها را پارو کرده، آتش بخاریها را زیاد کرده، چراغها را روشن کرده... لحظهای دلش برای خادم تنگ شد. از کاباره زد بیرون، سمت مسجد. شاید سال بعد، شب اول ماه رمضان، دوباره به «آشنا»یش در لالهزار، سری میزد. صدای مرضیه توی گوشش بود هنوز: «...چو قرب او طلبی، در صفای نیت کوش».والسلام
رمضانالمبارک 1430
+
نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت 21:0
|